مدح و شهادت امام حسن مجتبی علیهالسلام
سـوگـنـد بـه نـام دلــربــایـش نـور است وجـود و ابتـدایش با خَلـقِ حـسـن کرد مباهـات در روز ازل، ذاتِ خـدایـش آنـان که نـوشـتـنـد کـریـمـش مــا را بـنــویـسـنـد گــدایـش بخشید "سه بار" هرچه را داشت جــانِ هـمــۀ خـلــق فــدایـش حقاً که پـسندِ قلب زهـراست شد هرکه عـزیـزِ مجـتـبایش هــسـتـنـد تــمــام اولــیــا هـم محـتـاج عـطـای دست هایش هم او شده راضی از خدا، هم حق بوده رضایش به رضایش چشمان حسین بر لب اوست وقـتی حـسـن سـت مـقـتدایش در مـعـرکـۀ جـمــل کـه آمـد دیـدنـد به شکـل مـرتـضایش آن قدر رئوف است که میخورد در پـیـشِ جـذامـیـان غـذایش آن مرد، هر آنچه ناسزا گفت آخــر نـشـنـیــد نـا ســزایــش تازه به کـرم نـوازشـش کرد جـا داد بـه او بـیـنِ سـرایـش صد بحـر اگر که مدح گـویم یک قـطره نگـفـتم از ثنـایش هـفت صـفـر است آی مَـردم روز غم و غربت و عزایش آن قــدر بــلا بـه او رسـیــده مانـدم که بگـویم از کجـایش از کوچه نپـرسید ازین مـرد یک عمر، شدهست مبتلایش جانسـوزتر است داغ زهرا از کـلِ غـمِ جـهــان بـرایـش یــارانِ مُــقــربـش کـشـیـدنـد سجـاده و فـرشِ زیـر پـایـش درد است که زهر خورده آقا از هـمسر بی مهـر و وفایش خونی شده با سرفۀ سخـتـش دسـت کـرم و گـره گـشـایش قاسم به سر و صورت خود زد خـونی شـده دیـد تـا عـبـایش پا میکشد این مردِ پُر از درد در حجره، به روی بوریایش آن قدر جگر به دامنش ریخت تا جوهـره رفـت از صدایش بـگــذار بـمـانـد بـه قـیــامـت دنـیـا کـه نـفـهـمـیـد بـهـایـش آتـش زده بــر تــمـام عــالــم لا یَــوم کَــیَـومِ کــربــلایــش گر کرب و بلا همیشه جاریست صلح حسن است مقـتضایش صد شکر که سنگها نخوردند بر صورت مثل مصطفـایش صد شکر که نـیـزهای نـیامد تا قـطع کـند صوت رسـایش صد شکر نبود خنجـری کند تا بـوسـه بگـیرد از قـفـایـش |